X
تبلیغات
خدایا کمکم کن...

نمیدونم چرا نمیشه برام کامنت گذاشت!! بلاگفا باز قاطی کرده.

دوستان هر کی خواست میتونه به ایمیلم مراجعه کنه:

Pat_zahede1989@yahoo.com

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 13:0 | لینک  | 

سلام دوستای خوبم.

یه تصمیمی گرفتم میخوام اینجارو تعطیل کنم.روزی که این وبلاگو درست کردم انقدر پر بودم که باید یه جایی یه جوری خالی می شدم. شاید بشه گفت الانم شرایط حاص خودم رو دارم اما دیگه مثه اون موقع ها پر نمیشم . یاد گرفتم فکر خودمو کنترل کنم.

البته این وبلاگو حذف نمی کنم. دوستای گلم و خاطره ی اینجارو دوس دارم. به شما هم سر میزنم حتما.

ممنونم که تو این مدت همیشه باهام بودین.

موفق و شاد و آروم باشین.

یا علی......

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 9:42 | لینک  | 

خیلی دلم گرفته خدای بزرگ.........

نمیدونم دقیقا چرا.....

اما خودشو خر کرده.میگیره.

تصمیم گرفته بودم فضای وبلاگمو از اینحالتدر بیارم.همش دارم توش منفی می نویسم. می خواستم مثبتش کنم. اینکارم میکنم اما نه الان.

الان یه کمی خستم. راستش یه کمی ازین که همیشه لبخند بزنم و آروم باشم خستم. ازین که به همه امید بدم و یه عده قصد آتیش زدنمو بکنن یه کمی خستم. دلم یه هفته خواب میخواد واسه رفع این خستگی....

میدونم همیشه همه جور آدم دور و برمون وجود دارن.میدونم باید آدم بتونه با همه کنار بیاد و منعطف باشه.اما.... میدونین شدم مثله کیا؟

مثل کسی که یه وزنه ی ۱۰۰ کیلویی رو گرفته دستش و داره سعی میکنه نگهش داره بعد یکی میاد ۱۰ گرم دیگه بهش اضافه میکنه اون ۱۰ گرم شاید به تنهایی هیچی نباشه اما میتونه طاقت اونی که وزنه دستشه کم کنه. 

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 7:47 | لینک  | 

سلام دوستای گلم.

دیروز که تولدم بود می خواستم این پستو بزارم که نشد. به جاش امروز اومدم به خودم تولدمو تبریک بگم.

با اینکه امسال تولدم افتاد روز تعطیل و وفات و بابا و مامان و داداش بزرگم هیچ کدومشون نبودن اما اصلا احساس تنهایی نکردم.

خدا دوستایی بهم داده که نزاشتن این حس رو پیدا کنم. هر کس به طریقی محبتشو نشون داد. به خصوص چند تا از دوستام که شب تولدم خیلی خوب همراهیم کردن و یکیشون که تا ۱۲ شب باهام بود.

خدایا کمکم کن امسال رو برای خودم و دیگران خوب بسازم

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 7:53 | لینک  | 

می خواستم این پست رو رمز دار و خصوصی بزارم اما بعد دیدم این جوری به دلم نمی شینه .

 

بابامو به خاطر همون قضیه ی قبلی گرفتن ۲ هفته پیش. عمه م که بهم خبر داد فرداش می خواستم برم تهران اما دیدم دارن میارنش مشهد. صبح روزی که رسید و رفتم دادگاه تا شب واقعا روز بدی بود. خیلی بابام اذیت شد. ماشالا هزار ماشالا تو مملکت ما چیزی که کمترین اهمیت رو داره شخصیت آدماست.

من و مامان بزرگم از صبح پیگیر کارا بودیم. مامان بزرگم هی مینشست به گریه زاری و به نظر من فیلم بازی کردن. منم تا قبل دیدن بابا کارم شده بود انرژی و امید دادن به اون. خودم اعتقاد دارم به هر چیزی که فکر کنی همون برات پیش میاد واسه همین نه ناراحت بودم نه نگران فقط سعی داشتم به اینکه انقدر محکم بتونم باشم که بابا وقتی اومد بتونه بهم تکیه کنه. می خواستم این انرژی مثبتو به مامان بزرگمم بدم (تا یه حدی هم موفق بودم.البته دهنم کف کرد بس که حرف زدم) . وبا خودم می گفتم مطمئنم خیلی زود تر از چیزی که فکرشو می کنیم این مسئله حل میشه چون به بی گناهی بابام ایمان داریم.

تو دادگاه یه موضویی پیش اومد که نمیگم چون طولانیه و اعصاب خورد کن و دارای تعداد زیادی پالس منفی اما به خطر رفتار یه سرباز بود که بابام از پله افتاد که انقدر عصبانیم کرد زدم به سینه ی سربازه و گفتم دستبند بابامو باز کنه.جالب اینکه اونم باز کرد بدتر این بود که وقتی به ما فوقش گزارش دادیم میگه سربازه دیگه خانم یه سری کمبود داره که اینجوری خالی میکنه!!!!!!!

با خودم شرط کرده بودم از هیچ کاری واسه بابا دریغ نکنم و پیگیر کاراش باشم. اما فقط ۲-۳ روز اول تونستم یه کم مفید باشم بعدش دیگه کاری از من بر نیومد. یعنی راستش نمی دونم چکار کنم. 

 

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 10:49 | لینک  | 

خیلی بد شدم.... خیلی

 

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 23:10 | لینک  | 

۲۲/۱۰/۹۰

انقدر اتفاق افتاده و حرف دارم که نمیدونم کدومو بگم. انقدرم سرم شلوغه که نمی خوامم ریز به ریز همشو بگم.

ظاهر اتفاقی که افتاده خیلی خیلی بده اما من نسبت به قبل نسبت به این اتفاق خیلی محکم ترم و تجربه و اعتماد به نفسم بیشتره.

اتفاق مربوط به بابامه. کسی که یه زمانی عین بت می پرستیدمش. یه مدت فکر میکردم محبتم بهش کمرنگ شده اما الان میبینم اگه جاش باشه که لازم باشه جونمم بدم با جونو دل این کارو براش میکنم. چند روز پیش دیدم یه عوضی داره بهش بی حرمتی میکنه می خواستم تیکه تیکش کنم. از خدا می خوام بهم کمک کنه بتونم جوری باشم که بابام بتونه بهم تکیه کنه. بتونه بهم اعتماد کنه. بتونم انقدر قوی باشم که کاری ازم بر بیاد.

برام دعا کنین دوستای گلم که به هدفم برسم.

 

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 19:0 | لینک  | 

تقریبا ۲ هفته س که به بابام زنگ میزنم اما همش خاموشه گوشیش.

هر چند کم و بیش از طریق عمه م از اوضاعش با خبرم. اما خیلی نگرانشم. گشتم توتقویم نزدیک ترین تعطیلی اربعینه. تصمیم گرفتم برم ۳-۴ روزی تهران.

شاید بتونمیه کمی فکر خودمو آروم کنم. حس نگران کننده ای دارم که داره بابا خودشو به نابودی می کشونه و شاید منم باید یه حرکتی بکنم.

ولی خدارو شکر میکنم که خودم آرومم و بهتر می تونم فکر کنم.

بازم محتاجم به دعا دوستای گلم. 

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 9:2 | لینک  | 

۱۸/۰۹/۹۰

سلام.

میدونم خیلی وقته نیومدم چیزی بنویسم . نوشتنم نمیومد .

امشب شب تولد بابامه. واسش کادوشو پست کردم. عمه م بهم گفت خیلی خوشش اومده. النم می خوام بهش زنگ بزنم تبریک بگم. می خوام ببینم کی این روش محبت کردن جواب میده.

۴-۵ روز پیش یه موضوعیو فهمیدم که خیلی خوشحالم کرد و به خیلی چیزا پی بردم.از این ور اون ور شنیدم تو محیط کارم خیلی خوب تونستم جلوه کنم. اونجوری که دلم می خواسته. هرچند که خودم خلاف اینو تصور می کردم بیشتر از خودم انتظار داشتم. اما مثه اینکه خیلی هم نا موفق نبودم. شنیدم که می گفتن خیلی محکم و سنگین برخورد کردم و از پس این تجربه اولم خوب بر اومدم.

به اینا که فکر میکردم خدارو شکر کردم که یک سری مسائل رو برام رقم زد تا حالا بتونم از پس یه سری مسائل یه کمی بهتر بر بیام.هرچند الانم خیلی جاها یهو خودم  میفهمم اشتباه برخورد کردم اما بازم جای شکرش باقیه و امیدوارم روز به روز اشتباهاتم کمتر بشه.

یکی از آقایون همکارام هست که خیلی باهاش راحتم نمی دونم چرا انقدر راجتم شاید به خاطر نوع برخورد اون.

حتی جدیدا بهش اجازه ی گفتن خیلی حرفارو میدم که به احد الناسی تا حالا ندادم از مردا.

شاید این کارم به خاطر اینه که منم کمی جذبش شدم و شناخت سطحی که به دست آوردم بهم یه کمی این اعتماد و میده که بتونم به خودم اجازه بدم بهش اجازه ی نزدیک شدن بدم.

فکرمون نزدیک همه و پختگیشو دوست دارم.

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 20:15 | لینک  | 

سردر گمم..........
نوشته شده توسط دل گو در ساعت 23:11 | لینک  | 

۱۹/۰۸/۹۰

من واقعا تو حکمت در اومدن این دندونای عقل موندم....

آقا ما عقل نخوایم باید کیو ببینیم؟؟

۴تا دندون در اومد ۳ ساله داره اذیتمون میکنه!حالا هم که رفتم کشیدم یه مصیبت دیگه س دهنم یه وری شده.

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 20:30 | لینک  | 

۱۳/۰۸/۹۰

سلام .

چند روزه می خوام بیام مطلب جدید بزارم نمی شد. هفته ی خیلی شلوغی داشتم.

از ماجرای مسافرتمون به تهران فقط همون خداحافظی آخرش مونده بود که نگفته بودم....

آماده شدیم و با بابا و داداشم راه افتادیم سمت ترمینال.

وقتی رسیدیم ۱۰ دقیقه تا وقت حرکتمون مونده بود.

ساکامونو که دادیم می خواستیم از بابا خدافظی کنیم رفتم جلو ببوسمش من و داداشمو مجکم بغل کرد .بغض بدی تو گلوم پیچید . احساس می کردم واقعا به این بغل کردن بابام احتیاج داشتم. داداشم می خواست دست بابارو ببوسه که نزاشت و منم نخواستم جلوش یه وقت گریه کنم رفتم سوار شدم.

تا اتوبوسه راه بیوفته حدود یه ربع طول کشید.بابا پشت پنجره ی ما واستاده بود. هرچی بهش می گفتم برین نمی رفت و منتظر بود ما حرکت کنیم. چشماش پر اشک شده بود و معلوم بود اونم بغض کرده بود. خداوکیلی ۴ روز بعد از ۱ سال و خورده ای خیلی برامون کم بود.

اون چند دقیقه برام ۱ سال گذشت دوس داشتم زودتر راه بیوفتیم.نه می تونستم به بابا نگاه نکنم نه بکنم. وقتی میدیدمش چشماش پر اشکه و گاهی سرشو به تاسف تکون میده آتیش می گرفتم. می دونستم اونم داره تاسف زندگیمونو می خوره که به اینجا رسیده و حالا مجبوریم این جدایی رو تحمل کنیم.

بالاخره حرکت کردیم. به بابا یه اس ام اس دادم گفتم " عاشقتونم بابا"

برا خودمم غیر منتظره بود اینجوری بگم به بابام.شاید چون هیچوقت راحت نبودم.

اما دیدم که انگار این مدتی که اونجا بودیم و محبتایی که بینمون رد و بدل شد تاثیر داشته و بابا محبتش یه کم بیدار شد. تو راه چند بار بهم زنگ زد که ببینه رو به راهیم یا نه و خبر می گرفت.

اینا به عنوان کارای یه پدر طبیعیه اما برا من خیلی جذاب و عجیب بود.

از اون روز به بعدم من سعی کردم هر روز یا یه روز در میون بهش زنگ بزنم. هر چند هنوزم اگه من خبری ازش نگیرم تا چند وقت بابا یادی نمیکنه اما نسبت به قبل بهتر شده. بیشترم کمکمون می کنه و به فکر افتاده.

خداروشکر........

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 10:13 | لینک  | 

۳۰/۰۷/۹۰

سلام دوستای خوبم. خیلی وقته که نشد بیام .

بازم یه امتحان دیگه خدا ازم گرفت. این دفعه با داغ یکی از دوستای عزیزو قدیمیم.

دوستی که تو اوج مشکلاتم خیلی وقتا شونه هاش جای خوبی واسه اشکام بود و حرفاش تسکین قلبم....

باورش واقعا سخته. به خصوص اینکه من بعد از ۱۰ روز فهمیدم. انقدر خودمو درگیر کار و گرفتاریای خودم کردم که بعد از ۱۰ روز خبرش بهم رسید.....

خدایا خیلی زود بود.آخه اون چی از زندگیش فهمید.....

خوب و آروم بخوابی نسرین عزیزم..................

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 6:39 | لینک  | 

۰۶/۰۷/۹۰

انقدر این چند روز گرفتار بودم که... میخوام بتعریفم که چه کارا داشتم:

باید میرفتم لاهیجان باهاشون صحبت کنم که انتقالی بگیرم بیام مشهد.

دوشنبه صبح ۵ بیدار شدم ۶ شرکت بودم . ۱۲ اومدم خونه . ۳۰/۱ سوار قطار شدم . ۲ نصفه شب رسیدم تهران با بابام و داداش بزرگم رفتیم ترمینال که تعطیل بود مجبور شدیم با سواری بریم. با داداشم رفتیم. صبح ۳۰/۷ رسیدیم لاهیجان . بعد از کلی تحقیر شدن و دنگ و فنگ دیدیم به نتیجه نمیرسیم و قبول نکردن نه. با داداشم رفتیم ترمینال بلیط گرفتیم واسه ساعت ۳۰/۱ ظهر. رفتیم نهار خوردیم بعد سوار اتوبوس شدم و داداشمم رفت تهران. اامروز ساعت ۳۰/۸ صبح رسیدم مشهد رفتم خونه لباسامو عوض کردم رفتم شرکت. تا ۲ شرکت بودم اومدم خونه ۴ رفتم مطب تا ۸ بعد با مامانم و دوستم رفتم بازار الان اومدم خونه از شدت خستگی خوابم نمیبره....

احساس میکنم بردزل از روم رد شده له و لورده شدم!!

....

دل نوشت: چقدر بده که آدم بخواد قضاوت کنه از من می شنوین هیچوقت خودتونو تو هیچ مسئله ای قاطی نکنین.

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 23:5 | لینک  | 

۳۰/۰۶/۹۰

شرمنده ی دوستای گلمم که نوشته هامو دنبال می کنن. یه چند روزی سرم خیلی شلوغ بود ,اما خدارو شکر الان کارم سبک تر شده.

خبر اینکه کنکور کارشناسی قبول شدم اما کجااااااا.... لاهیجان!! معلوم نیست برم یا نه!

 

خیلی کشش نمی خوام بدم (مثلا)

 

میرم سراغ شب دوم .تو حیاط بودیم که عمه و شوهر عمه م رفتن با هم برقصن .

به من و دختر عمه م هم گفتن بریم مثه شب قبل که قبول نکردیم و نرفتیم(تو خونواده بابام با هم نسبتا راحتن و واسه این مسائل مشکلی ندارن اما خونواده مامان دقیقا نقطه مقابل اینا هستن و نسبتا مومن هستن . من و داداشامم شدیم یه چیزی ما بین این دو مدل خونواده )

بعد کم کم بابا و ح... هم اومدن تو حیاط عمه م بابا رو با خودش بردوسط فقط من و داداشم نشسته بودیم.

یه کم که گذشت بابا اومد پیش من بلندم کنه قبول نمیخواستم بکنم اصلا اما حریف بابا نشدم و واسه اولین بار جلو یه مرد(شوهر عمه م) رقصیدم با بابام و زود نشستم...

(طبقه بالای اونجایی که گرفته بودیم ده تا دختر و پسر مجرد بودن) عمه م وقتی فهمید اونا هم دارن تو بالکنشون با آهنگ ما می رقصن بهشون گفت اگه دوس دارن بیان پایین . اونا هم از خدا خواسته قبول کردن.

وقتی اومدن دهنم وا موند خیلی باهم راحت بودن!

 سیگارم که از دست هیچ کدوم از دخترا نمیوفتاد! یه کمم که رقصیدن گفتن میرن بالا مشروبشونو بخورن سرشون گرم شه بعد باز بیان که البته ما دیگه نرفتیم.

خلاصه اونا که اومدن پایین بعد از معارفه همه رفتن وسط . باز دیدم بابا اومد پیش من که مثلا تنها نباشم. اصلا فکر نمیکردم بابام که قبلا اون همه حساسیت داشت رو این جور مسائل اون جا دستمو بگیره با خودش ببره تو جمع!!!!!

به نظرم خیلی مسخره س که یکی با داشتن حجاب بره یه جا برقصه!!! حجابش زیر سوال میره. حالا خودم اونجا با بابام رفتم تو جمع بعد همش دستم به شالم بود موهام دیده نشه!!!!

نمیدونم چرا اما اون موقع خودمو توجیه کردم که به خاطر بابام اشکالی نداره هرچند که می دونستم کارم اشتباهه خیلی.

اون شب گذشت و فردا صبحش قرار بود کم کم جمع کنیم بریم تهران اما عمه م وقتی همه خواب بودن بهم گفت به نظر من هر چی بیشتر اینجا بمونیم بهتره چون اینطوری باباتم وقتش بیشتر با شماها می گذره و تهران پیش اون نمیره. میگفت اگه بتونیم از همین جا بلیط گیر بیاریم که دیگه عالیه. راست می گفت اما مسئله سر این بود که من لبتابم تهران بود و اینکه بلیط از تهران راحت تر گیر میومد.

با اینحال وقتی دیدیم برا عصر تهران به مشهد بلیط هست نزدیک ظهر حرکت کردیم.ساعت نزدیک 5 بود رسیدیم. سر راه قرار شد یه جا نگه داریم که من سوغاتیامو بخرم. با بابا و ح..... رفتیم تو یه لباس فروشی من واسه خودم و مامان یه شال انتخاب کردم بابا هم یه دونه برداشت. گفتم شاید واسه عمه م گرفته اما هیچی نگفتم بهش. بعد دیدم با توجه به اخلاقی که داره که دست خالی ازجایی برنگرده احتمالا برا اون خانومه خریده چون واسه عمه م اینا چیزای دیگه گرفته بودیم....

رفتیم خونه تند تند شرو کردم به جمع کردن وسایلامون چون ساعت 7:45 حرکتمون بود....

خداحافظیمون از بابا رو دفه دیگه میگم.

فعلا

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 21:33 | لینک  | 

۱۷/۰۶/۹۰

صبح روز دوم از خواب که بیدار شدم عمه کوچیکم و دختر عمه م داشتن میرفتن سرکار.ح.... میخواست بره حموم درز شلوارش باز شده بود داشتم براش میدوختم عمه م اینا تعجب کرده بودن می گفتن مثه مامانایی براش گفتم برا همینم خیلی بهش وابسته م. بابامم که بیدار شد براشون فیلم گذاشتم با ح... داشتن نگا میکردن منم با عمه بزرگم صخبت میکردم. تا نزدیکای ظهر همینجور گذشت حوصلمم مثه چی سر رفته بود.دیگه چند بار غر غر کردم که بابا پاشد رفتیم یه کمی خرید.تنها سوالی که بابا پرسید این بود که خونه ی جدید که رفتیم چند متره و چنده.که بهش گفتم خونه ی یکی از دوستای قدیمیمون رفتیم.

رفتیم یه کم خرید کردیم و سر زاه دختر عمه مو برداشتیم رفتیم خونه. وای نمیدونین چه عشقی کردم از دور زدن با بابام.  احساس غرور میکردم.

تا شب منتظر بودیم که اگه عید فطرو اعلام کردن بریم شمال. ساعت 10 راه افتادیم من و ح... و بابا و عمه م و شوهرش و دختر عمه م.

بین راه یه جا راه بندون شد مسیر کلا بسته شد و حدود 5-6 ساعت گیر کرده بودیم و یه جاییم بود که آنتن نداشت موبایلا.

بعد که راه باز شد نزدیکای صبح بود من یه جا میخواستم برم دستشویی به بابا گفتم باهام بیاد وقتی اومدم بیرون بابا داشت با تلفن حرف میزد احساس کردم داره عصبی حرف میزنه و دعوا میکنه!!

به روی خودم نیاوردم رفتم تو ماشین تو راه دوباره موبایل بابا زنگ زد داشت توضیح میداد که دیشت تو راه بندون گیر کرده بودیم و...

بعد گوشیو گرفت عقب من فکر کردم میخواد من صحبت کنم (یه آن فکر کردم مامانم پشت خطه!!!!!) اما بابا اشاره کرد به عمه م که صحبت کنه عمه م گوشیو گرفت و حرفای بابارو راجب ترافیک دیشب گفت و قطع کرد.

اعصابم به شدت بهم ریخت تا حالا نشده حسم بهم دروغ بگه الان داشت بهم میگفت اون طوف خط یه زن بود!!

خودمو باز گول زدم و توجیه کردم که به چیزای ناراحت کننده فکر نکنم.

رسیدیم ویلا و همه گرفتیم خوابیدیم نزدیک ظهر که بیدار شدم بابا و شوهر عمه م رفته بودن دنبال وسایل ناهار فقط من و عمه م بیدار بودیم.عمه م صدام کرد تو اتاق باهام صحبت کنه.(این عمه م باعث یه سری از مشکلات بین مامان و بابام بود واسه همین از حرفایی که بهم زد و اینکه این همه تغییر کرده تعجب کردم!!)

بهم گفت اول قسم بخور چیزایی که میگم به هیچ کس نگی گفتم قسم نمیخورم اما باشه نمیگم.

گفت ازت میخوام بیشتر با بابات در تماس باشی. گفتم همین الانم هر چی تماس هست از طرف منه بابا که.... گفت میدونم اما سعی کن بیشترش کنی بزار حضورتونو همیشه حس کنه.

گفتم آخه منم خسته میشم وقتی میبینم همیشه یه طرفست. گفتم الان من از نظر محبتی شدم مامانه پدر و مادرم,پس خودم چی میشم! بعد عمه م گفت ببین حرفاتو قبول دارم اما الان دوروبر بابات کسایی هستن که اصلا بدشون نمیاد اون از بچه هاش ببره. باباتم الان خیلی تنهاس و شرایط خوبی نداره.گفت من الان میبینم تو همین یکی دو روزه که سما اومدین بابات احساساتش دوباره داره به جوش میاد و روحیه ش خیلی بهتر شده.

اینارو که گفت باز بغض همیشگیم سر باز کرد. بد بختی این بغض هیچوقت تموم نمیشه هر وقت صحبتی از زندگیمون میشه مثه یه زخم چرکی سر باز میکنه.

گفتم اینا همش چرته مگه من تنها نیستم؟؟ مگه من خونوادمو از دست ندادم؟؟ منم الان نیاز به محبت یه مرد دارم که اون مرد باید بابام باشه اما به جای پر کردن کمبودام با یه اشتباهه دیگه با خر کاری کردن خودمو سرگرم کردم. نا خوداگاه از بابام عصبانی بودم که جذب یه زن داره میشه.

باورم نمیشد.

عمه م اومد بغلم کرد پشیمون شده بود ازین که بهم گفته بود. میگفت الان دیر نشده پس سعیتو بکن ما هم هواتو داریم.

بابا اینا امده بودن و اگه منو اونجوری میدیدن تابلو میشد. رفتم دستشویی اما هر کار میکردم آروم نمیشدم نشستم چند تا مشت به دیوار که زدم دلم خالی شد.صورتمو شستم اومدم بیرون خیلی عادی سلام کردم و نشستم سر سفره صبحونه خوردیم. عمه م که رفتارمو دید خیالش راحت شد که قضیه  رو خراب نمیکنم. همونجا تو دستشویی تصمیممو گرفتم . به خودم گفتم بابا شرایط بدی رو تحمل کرده. توی این سن میبینه همه چیشو از دست داده حتی محبت بچه هاشو. تصمیم گرفتم ازین به بعد بجنگم. بابام ارزش این جنگو داره. میدیدم که چقدر پژمرده و شکسته شده.بهش حق دادم. واسه همین از همون لحظه شروع کردم دارم سعی میکنم توجه و محبتمو بدون رودرواسی به بابام بدم.قبلا اینطور نبودم.

بعد از ظهررفتیم بیرون بابا خداییش کم نزاشت تو تفریح برای هممون. ازین موضوع خوشحال بودم.

اما وای با تموم اینا  همش یه گوشه ی ذهنم حرفای عمه م بود. از خدا میخوام بهم قدرت بده. خدایا بازم پشتم باش که امیدم بهته....

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 0:21 | لینک  | 

۱۴/۰۶/۹۰

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی


ولی با خفت وخاری پی شبنم نمی گردم


بلا گردان آن رندم که با زخم دو صد خنجر

به پیش هر کس و نا کس پی مرحم نمی گردم


در این دنیای تنهایی که لبریز است ز دیوانه


عجین سایه خویشم پی آدم نمی گردم

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 21:44 | لینک  | 

۱۴/۰۶/۱۳۹۰

من برگشتم البته شنبه صبح رسیدم اما الان فرصت کردم بیام بنویسم.

از  اولش مینویسم امیدوارم کسی باشه که حوصله خوندنشو داشته باشه.

آخه برا هیشکی همه چیو تعریف نکردم.

شب وقتی حرکت کردیم به بابا زنگ زدم گفتم فردا نزدیکای ظهر میرسیم که گفت باها صبح تماس میگیره.

صبح با هوای نم نم بارون تهران مواجه شدیم خدارو شکر.بابا گفت یه جا کار داره نمیتونه بیاد دنبالمون تا یه مسیری خودمون رفتیم و از اونجا عمه م اومد دنبالمون تا وقتی ما برسیم بابا هم رسیده بود خونه.

(راستش یه کم استرس داشتم از روبرو شدن با بابا خوب یه سال بود هم دیگه رو ندیده بودیم تازه یه سال که توش کلی درگیری و...  هم بود.)

از در خونه که وارد شدیم کلی آدم توش بود اما اولین کسی که پریدم تو بغلش بابام بود چقدر دلم برای عطرش تنگ شده بود.بعد از من نوبت داداشم بود.بابام کلی ذوق زده شده بود که چقدر قد ح.... بلند شده.

مهمونای دیگه ی عمه م دایی بابام بود عمه ی دیگه و شوهرش که تازه وارد خانواده شده بود و دفعه اول بود میدیدمش.

من و بابا و ح... رفتیم تو تراس و نشستیم به صحبت کردن از کار و درس و زندگی و کلا از هر دری گفتیم. (دلنوشته:برام قشنگ و جالب این بود که بابا هیچ بحث و حرفی از بحثای قدیم و پیش نکشید خدارو شکر نه روز اول نه روزای دیگه)

روز اول انتظار داشتم بابا انقدر دلش تنگ شده باشه که از ح... جدا نشه اما شب کلی مهمون اومد برای عمه م و بابا همش کنار مهمونا بود. شاید انتظار من زیاد بود اما بعد اون همه وقت حسود شده بودم راستش  اما خوب روزای بعدی دیدم که نسبت به روز اول خیلی بیشتر توجه نشون میده.

روز اول کلهم خونه بودیم جز بعد از ظهر که با دختر عمه م یه سر رفتیم بیرون خرید.

یه حرفایی هم از رفتن به شمال بود که میگفتن اگه ۴شنبه عید باشه میریم.

بعدا میام باز بقیشو میگم که زیاد طولانی نشه

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 21:36 | لینک  | 

سلام.

بالاخره بعد از ۱ سال دارم میرم بابامو ببینم.

واسه یکشنبه شب بلیط دارم ایشالا جمعه شبم برمیگردم. (البته اگه بلیط گیرمون بیاد)

فردا میخوام با کفش و زره فولادین برم پیش مدیرمون بگم ۳ روز مرخصی میخوام میدی یا برم ۱۰ دقیقه دیگه دوباره بیام بهت بگم؟هوم؟

دوستان هرکی هر چی سوغاتی میخواد بگه بیارم.البته از تهران فکر نکنم چیزی غیر از دود بشه آورد.

برگردم میام شرح ما وقع رو میدم(درست نوشتم؟؟)

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 5:28 | لینک  | 

سلام

میگن زنها تحت فشار روحی بدون فکر حرف میزنن و مردها تحت این شرایط بدون فکر عمل میکنن , به همین دلیل است که 90% مراجعین به روانپزشک خانمها هستند و 90% زندانیان مردها هستن.

 

واقعا هم همینطوره ها . . .

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 21:2 | لینک  | 

کمک میخوام.

همش به مامانم شک دارم. از طرفی نمیتونم مثه سابق تنهاییشو پر کنم یا باهاش وقت بگذرونم.

چه کار کنم به نظرتون؟؟

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 21:49 | لینک  | 

سلام

بالاخره اسباب کشی کردیم. با وجود همه ی خستگیش اما حس خیلی خوبی دارم.شاید به خاطر تنوعش.

امروزو همه مرخصی گرفتن نیومدن موندم من واسه پاشدم اومدم؟؟!!!

احتمالا به خاطر احساس وظیفه شناسی!!!!! (آیکون قپی در کردن)

خیلی این روزا سرم شلوغ شده و کارام پییچیده تو هم یه کمی. شرمنده ی همه ام. دو سه روز دیگه میام.

دل نوشته: موندم مثه سالای پیش عاشق این فصل بهار و تابستون باشم یا مثه دو سه سال اخیر ازش بدم بیاد

 

اینو تو وبلاگ نق...طه چین خوندم خوشم اومد گفتم دوستای اینجا هم بخونن:

روزگارا...
که به من سخت میگیری
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست
گر چه دلیگیرتر از دیروزم
گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند
اما باور دارم
دلخوشیها کم نیست
زندگی باید کرد...

واسه کنکورم دعا کنین .  ششم مرداده. هیچی هم نخوندم اما به جاش اعتماد به نفس دارم

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 8:59 | لینک  | 

تو این پست قبلا فقط نا شکری کرده بودم و آخرش این جمله رو نوشته بودم:

(خدایا دلم نمیخواد ناشکری کنم . خیلی محتاج امیدم.......)

 

الان اومدم و اینجوری دارم تغییرش میدم .

الهی شکرت ... ممنونتم به خاطر اینکه انقدر دوستم داری و مواظبمی و هیچوقت هیچوقت به حال خودم رها نمیکنیم.

به قول دوستمون دکتر بوق شاید همه ی ما یه جاهایی تو زندگیمون به یه مرحله ای از نا امیدی برسیم اما اگه خودمونو در مقام مقایسه بزاریم میبینیم از خیلیا خیلی هم شرایطمون بهتره.

به این نتیجه رسیدم که خدا هیچوقت همه چیزو باهم از یه نفر نمیگیره و روزنه هایی برای امیدش میزاره وبرعکس هیچوقت همه چیزو باهم به یه نفر نمیده.

 

 

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 23:52 | لینک  | 

سلام

یه خبر دارم.

از اول تیر دارم میزم تو یه شرکت سر کار. خوبیش اینه که مرتبط با رشتمه. یه کمی کارم سنگینه ولی خیلی خوشحالم. صبحام اینجوری پر شد بعد از ظهرا هم یه روز در میون میرم مطب. (به قول داداشم بردزل وار افتادم رو کار)یه کمی خسته کننده هست اما خوبیش اینه که از فکر و خیالای عذاب دهنده ای که این یکی دو هفته ی اخیر اثیرش شده بودم خیلی راحت شدم. چون دیگه چندان فرصتی واسه فکر ندارم .حداقل زمانی که مشغول کارم.

البته اینجا قراره ۱ ماه آزمایشی برم بعدش اگه من و شرکت راضی باشیم دائمی میشه اگه خدا بخواد.

 

احساسی که داشت درونم شکل میگرفت جلوشو گرفتم چون فهمیدم اشتباهه محضه و احتمالا یه احساس کاذبه.

خدا بازم کمکم کرد.

مرسی خدا......

 

 

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 22:59 | لینک  | 

عیدو به همه ی دوستای گلم تبریک میگم

و روز پدر و روز مرد رو به همه ی اونایی که لیاقت یدک

 کشیدن این اسم رو دارن تبریک میگم.

 

برای بابام:

سلام بابا.

فقط میخوام بگم که دلم به اندازه یه دنیا براتون تنگ شده و دارم یه دنیا بی قراریو تحمل میکنم.

الان درست ۱۰ ماهه که ندیدمتون.این ظلمه....

دلم برای بوسیدنتون و آغوشتون...برای خنده ها و حرفاتون ... واسه یه ریزه دیدن محبتاتون تنگ شده.... یادش بخیر اون موقه ها بهم میگفتین پیرزن و چقدر حرصم در میومد ازین کلمه..... یادش بخیر کل کلایی که سر دماغم باهام میکردین.... کاش بودین کنارم تا پشتم بهتون گرم بود.....................

 

روزتون مبارک بابا جون

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 0:9 | لینک  | 

بالاخره بابام تلفنشو جواب داد.....

به بابام گفتم از وسایل خونه چیزی لازم نداریم فقط اگه امکانش باشه تابلوهای نقاشیمو میخوام برم بردارم.

 

این مطلبو تو وبلاگ لبخند خوندم و مثه بقیه ی نوشته های دکتر شریعتی واقعا به نظرم جالب بود:

ای آزادی

تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو
یعنی هیچ! …
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.

من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ …

« دکتر علی شریعتی »

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 22:0 | لینک  | 

چهار روزه بابام تلفنشو جواب نمیده....

چند بار بهش اس ام اس دادم یکی دو بارش بعد از اینکه دستش رسید فهمیدم گوشیشو روشن کرده اما باز وقتی زنگ میزدم خاموش...خاموش .... خاموش....

دلیلشو نمیدونم!!

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 11:44 | لینک  | 

همون داداشم که همیشه بهم کمک میکنه یه بار بهم  گفت همیشه اگه تو روابطت با نزدیکانت 2 تا اصل رو واسه خودت قرار بدی مطمئن باش همیشه موفق هستی باهاشون یکی احترام یکی محبت.

واقعا هم راست میگه. چون نتیجه شو بارها به چشم خودم دیدم.

منم بعد از یه مدتی با خودم فکر کردم من الان دارم نسبت به بابام کوتاهی میکنم. واسه همین هر یکی دو روز یه بار تا یه مدت باهاش تماس میگرفتم و احوالشو میپرسیدم. خدا وکیلی رفتار بابام هم خیلی بهتر شد. یه بار بهش گفتم میخوام آخر هفته بلیط بگیرم با داداشم بریم تهران ببینمش و دلمون براش تنگ شده. گفت بزارین 2-3 هفته دیگه خودم براتون بلیط می گیرم که بیاین. تو این مدت که من بیشتر تماس میگرفتم باهاش یه بارم بابا زنگید و فهمیدم که کارم خیلی هم بی اثر نبوده.

یه مدتی بود که دنبال خونه میگشتیم. بالاخره یه جای خوب پیدا کردیم . به بابام زنگیدم و قضیه رو گفتم و ازش خواستم واسه پول پیشش یه مقداریشو بابا بده و قبول کرد و گفت 4 شنبه خبرشو بهم میده.

کلی با خودم ذوق کرده بودم که اسبابا و وسایلامونو میاریم این خونه ی جدید (آخه اینجا که الان هستیم تقریبا هیچی نیاوردیم جز وسایلای ضروریمون.چون اینجا خیلی کوچیک بودو جا نمیشد مجبور شدیم همه ی اسبابامونو ببریم کارخونه ی بابا بزرگم.)

با هزار دلشوره از ترس اینکه باز دغدغه و کشمکشی ایجاد نشه از بابام پرسیدم کی میشه رفت کارخونه وسایلارو آورد؟

یه کمی من من کرد بعد گفت باید هماهنگ کنم بعد برین چون یه سری رو فروختم!!!

انگار آب یخ ریختن رو سرم. اولش حرفشو باور کردم اما بعد به این نتیجه رسیدم که بابا همچین کاری مطمئنم نکرده و احتمال قوی دادم که شاید میخواد با اینکار با مامان لج کنه. نمیدونم .

 

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 20:36 | لینک  | 

 

 روز مادرو به همه ی مامانا و خانوما و دختر خانومای گل تبریک میگم....

امیدوارم هممون بهترین عیدیا رو از خود مادرمون حضرت زهرا(س) بگیریم.

 

 

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

 

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

 

She cooked for students & teachers to support the family.

 

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

 

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

 

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

 

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

 

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

 

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

 

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

 

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

 

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

 

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

 

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 

 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

 

I was oblivious to her feelings.

 

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

 

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

 

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

 

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

 

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

 

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

 

Then one day, my mother came to visit me.

 

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

 

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

 

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

 

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

 

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 

 سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

 

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

 

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

 

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

 

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

 

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

 

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

 

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

 

My neighbors said that she is died.

 

همسایه ها گفتن كه اون مرده

 

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

 

They handed me a letter that she had wanted me to have.

 

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

 

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 

 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

 

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

 

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

 

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

 

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

 

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

 

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

 

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

 

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

 

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 10:22 | لینک  | 

همیشه عاشق هوای بهاری بودم به خصوص هوای شبای بهاری.

اما الان این هوا برام تداعی کننده ی روزا و شبای خیلی تلخیه.... شبایی که یهو از خواب با صدای شکستن یه چیزی می پریدم.... شبایی که مینشستم تا نزدیکای صبح به حرفای مامان و بابا گوش میکردم.... یا شب و روزایی که تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که برم تو حیاط و همین هوا و منتظر نتیجه بشینم.....

این روزا خیلی دارم فکر میکنم.....  به اینکه چی شد به اینجا رسیدیم.....

گاهی وقتا با خودم میگم من چقدر این وسط مقصر بودم؟ کجاها می تونستم کاری بکنم و نکردم؟

نوشته شده توسط دل گو در ساعت 1:26 | لینک  |